تبليغاتX
Love and Friendship
Love and Friendship
 
       

از خدا جوییم توفیق ادب

 

دختر جوانی با صورت برافروخته و در حالی که می لرزید نزد استادش آمد . او با شرمساری

گفت : ((من در مشاجره با یک دوست ، سخنانی تند و ناخوشایند بر زبان آوردم و صدایم چنان

 از خشم بالا رفت که مانند رعد آسمان ، رعب انگیز شد . به من بگو چگونه می توانم

اشتباهی را که مرتکب شده ام ، اصلاح کنم ؟))

استاد یک برگ قرمز برداشت و آن را شصت و چهار قسمت کرد . سپس تکه های کاغذ را به

آن دختر داد و گفت : ((برو و این کاغذها را در خیابان پخش کن .))

دختر از دستور مرد مقدس اطاعت کرد و به پخش کردن تکه های کاغذ در خیابان پرداخت . در

 همان حین باد شدیدی وزیدن گرفت و تکه های کاغذ را به این سو و آن سو برد و از معرض دید

 ، دور کرد .

هنگامی که دختر جوان نزد مرد پارسا بازگشت ، استاد به او گفت :((فرزندم ، اکنون برو ، آن

تکه های کاغذ را جمع کن و برایم بیاور . ))

دختر به خیابان رفت و به جست و جوی تکه های کاغذ کوچک پرداخت ، اما چه نصیبش شد ،

او حتی نتوانست یک تکه از آن کاغذ ها را بیابد !

دخترک پس از این جست و جوی بیهوده ، نزد مرد زاهد بازگشت و گفت : (( من حتی

نتوانستم یک تکه از آن کاغذ ها را پیدا کنم ! ))

استاد پاسخ داد : (( کلماتی که بر زبان می آوری نیز چنین هستند ، طولی نمی کشد که لبان

 تو را ترک می کنند ، پراکنده گشته و آنگاه برای همیشه گم می شوند . در این زمان دیگر هیچ

 کاری از دست تو بر نمی آید . تو هرگز نمی توانی دوباره آنها را به جای نخست بازگردانی .

بنابر این باید مراقب کلماتی که به کار می بری ، باشی . پیش از آن که به صحبت بپردازی ،

 ابتدا ، اطمینان پیدا کن آنچه می خواهی بگویی از سکوت بهتر است ، در غیر این صورت

ساکت بمان . اگر فقط این قانون ساده را رعایت کنی هرگز از گفته خود پشیمان نخواهی

شد . )) 

احساس مفید بودن

زنی سالخورده ، کشان کشان راهی را می پیمود که ناگهان جوانی سر رسید و از او سراغ

مغازه ای را  گرفت . زن پس از مدتی پر حرفی نتوانست آدرس را درست و حسابی شرح

دهد . لذا پیشنهاد کرد جوان را همراهی کند .

راه افتادند و مشغول صحبت شدند . اتفاقا مسیر کمی سر بالایی بود و راه رفتن برای زن

مشکل ، اما او با نیرویی فوق العاده تمام راه را طی کرد و مغازه را به پسرک نشان داد .

جوان که بسیار شرمنده شده بود ، از او تشکر کرد ، اما زن سالخورده گفت : (( لازم به تشکر

 نیست . من باید از تو ممنون باشم . )) جوان حیرت زده پرسید : (( چرا شما ؟ ))

زن پاسخ داد : (( تو امروز به من ثابت کردی که هنوز هم می توانم کار مثبتی انجام دهم و به

کسی کمک کنم . بنابراین از اینکه احساس مفید بودن را در من زنده کردی ، بسیار

متشکرم . ))

چند نکته ...

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد به خاطر اینست که شما چیز زیادی


از آن نخواسته اید


******

در اندیشه آنچه کرده ای مباش ؛ در اندیشه آنچه نکرده ای باش


******

امید درمانی است که شفا نمیدهد ؛ ولی کمک می کند تا درد را تحمل کنیم


******

اگر هر روز راهت را عوض کنی هرگز به مقصد نخواهی رسید


******

کسانی که نمی توانند فرصت کافی برای تفریح و ورزش بیابند دیر یا زود فرصت


برای بیماری پیدا خواهند کرد


******

کسانی که در انتظار زمان نشسته اند آنرا از دست خواهند داد


******

کسی که در آفتاب زحمت کشیده حق دارد در سایه استراحت کند


******

اگر خود را برای آینده آماده نسازید به زودی متوجه خواهید شد که متعلق به


گذشته هستید


******

خداوند به هر پرنده ای دانه ای می دهد ولی آن را داخل لانه اش نمی اندازد


******

تنها راهی که به شکست می انجامد تلاش نکردن است


******

از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانی است


******

کسی که به امید شانس نشسته باشد سالها قبل مرده است

خداوندی خدا

روزها گذشت و گنجش با خدا هیچ نگفت...

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هربار به فرشتگان اینگونه می گفت : من تنها

گوشی هستم که غصه هایش را میشنود ، و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می

دارد وسرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " بامن بگو

 از انچه سنگینی سینه توست " گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم ارامگاه خستگی هایم

 بودو سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی.

این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم؟کجای دنیا را گرفته بود؟و

سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت"ماری در راه لانه ات بود خواب بودی باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند انگاه تو از

کمین مار پر گشودی " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلا ها به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام

برخاستی " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های

های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

 

 

خاکسترم نکن

من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم

اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه هات پرم
اگه شکوه دارم از تو
اگه بیقرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم ، بهانه ام تویی




دل کنده بودم از هم زبونیت

دل خون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهده بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل
این دل شکسته را

اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم
این دو بال خسته را

مانع

در زمان های قدیم ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس
 
العمل مردم را ببیند ، خودش را جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند ، بسیاری
 
 هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد، حاکم شهر عجب مرد بی عرضه
 
 ای است. با وجود این هیچکس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، به سنگ نزدیک شد . بارهایش
 
 را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و ان را کناری قرار
 
داد.

ناگهان کیسه ای دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار داده شده بود . کیسه را باز کرد و
 
داخل ان سکه هایی طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود:

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی باشد.

نکته : در جایی خوانده ام که (( قطعه سنگی که مانع راه اشخاص ضعیف و درمانده است در
 
 راه انسانهای توانمند و صاحبان اراده به منزله پله ای می شود که انها را به طرف ترقی و
 
تعالی سوق می دهد .))

مرگ همکار

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن

 نوشته شده بود:

«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم

 تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»


در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى،

 کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.


این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که

 جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه

 کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه

 مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را

 مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما.

 شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که

 مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید

 که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر

 مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر

 کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که

 مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست

 داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

 تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

 

خدايش با او صحبت كرد . . .

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد: . . .

« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره

آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج

 می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در

حال و نه در اینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که

گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند

 انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال

زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند

کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که

چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

تقویم زندگی

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است تقويم اش پر شده بود و

تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

پريشان و آشفته شد و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد داد زد و بد و

بيراه گفت خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت خدا سكوت كرد. دلش گرفت و

گريست و به سجاده افتاد خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر رفت و

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي تنها يك روز ديگر باقي مانده است

بيا و حداقل اين يك روز را زندگي كن.

او با هق هقش گفت: يك روز چه مي توانم بكنم؟

خدا گفت: هر كس كه لذت يك روز زمين را تجربه كند گويي هزار سال زيسته است آنكه

امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.

آنگاه هم يك روز را در دستهايش ريخت و گفت برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي

نگاه كرد كه در گودي دستش مي درخشيد اما مي ترسيد حركت كند مي ترسيد راه برود

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتش بريزد. قدري ايستاد و با خودش گفت: وقتي فردايي

ندارم نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را بر رويش ريخت و پاشيد آن را نوشيد زندگي را بوييد

چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود مي تواند بال بزند مي تواند پا روي

خورشيد بگذارد.

او در آن يك روز آسمان خراش بنا نكرد زميني را مالك نشد مقامي را بدست نياورد اما در

همان يك روز دست به پوست درخت كشيد روي چمن خوابيد كفش دوزكي را تماشا كرد و

سرش را بالا گرفت و ابر را ديد...

به آنهايي كه نمي شناخت سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد او

در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد و لذت بر او سرشار شد و بخشيد. عاشق

شد و عبور كرد و تمام شد او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خداوند

نوشتند امروز كسي درگذشته كسي كه هزار سال زيسته بود.

 

برایت آرزومندم

قبل از هر چيز برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق

 

بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه

 

اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

 

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست

 

و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين

 

گونه  است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي

 

 باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به

 

 خود غره نشوي.

 

 و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي

 

باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

 

 همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند، چون اين كار

 

 ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند و با كاربرد درست

 

صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

 

 و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيده‌اي، به جوان

 

نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي

 

خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

 

 اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه

 

 شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

 

 به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو

 

رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

 

 اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

 

                                                                                                                 "ویکتور هوگو"

 



سلام دوستان عزیز
قبل از هرچیز از اینکه به وبلاگ من سر می زنید تشکر و قدر دانی می کنم .
سعی ما بر این است که مطالب مفید و آموزنده در وبلاگ قرار دهیم و همچنین منبع آن را ذکر کنیم . ولی در صورتی که منبعی ذکر نشد به این معنی است که متاسفانه دقیقا نمی دانیم که مطلب متعلق به چه کسی و از چه منبعی است .
و در نهایت اینکه به آرشیو موضوعی وبلاگ هم سری بزنید .
با تشکر

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

نویسندگان ویلاگ
فرزانه
فریده
الهه

آرشیو موضوعی
شعر

مطالب جالب

ضرب المثل

انواع طالع بینی

دعا و نيايش

پادشاهان ايران

داستان هاي آموزنده

انواع فال

مطالب عاشقانه

سخنان بزرگان

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندهای روزانه
دنیای من و تو
خاطرات عشق و تنهایی
عشق گمشده
پرند
BIANCO_NERO
News
love 4 ever
آرشیو پیوندهای روزانه